...کاش می شد با تو دوباره

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 8:44  توسط *?*  | 

کتاب گفتنی های تاریخ

: سپهری اردکانی

از اینجا دانلود کنید  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آبان1393ساعت 0:46  توسط *?*  | 

سوگلی

مرا روزی که آوردند در این دشت

ندانستم که این دشت بلا بود

ندانستم که این دل مبتلا بود

دلم پروانه شد پروانگی کرد

سراغ هر گلی دیوانگی کرد

دمی با حق نشست و زهر نوشید

دمی با گل نشست و شهد نوشید

لباسی از لباس خلق پوشید

پر پروانه ام باد هوی کند

به سر می رفت و با پا اندکی چند

دل هرجایی پروانه ی من

شکست بال کبوتر چاهی من

کبوتر نقره بود رنگ طلا داشت

دل پرواز تا بی انتها داشت

کبوتر خسته از چاه زمان بود

کبوتر تشنه ی آب روان بود

کبوتر تشنگی را سیر می دید

به پای شاپرک زنجیر می دید

دلش تنگ آمد از تنهایی او

دلش رحم آمد از رسوایی او

نشست با او برایش قصه ها گفت

حکایت از خود و حور و پری کرد

نشست با او برایش همدمی کرد

دلش را خالی از هر سو گلی کرد

 

سروده: مهرماه 80 هجری شمسی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 شهریور1393ساعت 14:5  توسط *?*  | 

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی 

 

نه هست های ما چونان که بایدند

 

                نه باید ها

 قیصر امین پور

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم

 

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

 

باشد برای روز مبادا

 

اما در صفحه های تقویم

 

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

 

               روزی شبیه دیروز

 

                           روزی شبیه فردا

 

                                    روزی درست مثل همین روزهای ماست

 

اما کسی چه میداند

 

       شاید امروز نیز روز مبادا باشد

 

وقتی تو نیستی

 

        نه هست های ما چونان که بایدند

 

                   نه باید ها

 

                              هر روز بی تو روز مباداست

 

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

 

آیینه ها که دعوت دیدارند

 

دیدارهای کوتاه

 

       از پشت هفت دیوار

 

              دیوارهای صاف

 

                      دیوارهای شیشه ای شفاف

 

                                    دیوارهای تو

 

                                    دیوارهای من

 

                                                دیوارهای فاصله بسیارند

 

آه..

 

       دیوارهای تو همه آیینه اند

 

               آیینه های من همه دیوارند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 6:47  توسط *?*  | 

فضای قدیمی

از آن فضــــــای قدیمـی عبــــور می کرد و ...

کتاب خاطـــره هــــا را مــــــرور می کـرد و ...

به یـاد یار عـــــزیزی کـه یـک زمــــــان با او...

دوبـاره یک غــــزل تازه جـــور مـی کــرد و ...

و صحــنه هــای رفـاقت بـه حـــالتـی واضــح

درست صحنه به صحنه ظهـــور می کرد و ...

به اینکــه مـــانده سـر قـول و ادعـــاهــــایش

تـرانـه خـوانی و حس غــــرور می کـــرد و ...

و چشــم هــر که حسـود است با وفــــاداری

بـه عشـق پاک قدیمیــش کور می کـــرد و ...

که ناگهان ... به نگاهی جدید ... بر جا ماند...

از آن فضـــای قدیمـــی عبـــور می کـــرد و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 خرداد1393ساعت 1:31  توسط *?*  | 

عذرخواهی

لحظه ی دیدارت امشب پادشاهی می کنم


هر نشانی از غم دنیاست راهی می کنم


یار بی چون و چرای عشق نابت می شوم


هر ثوابی یا گناهی را که خواهی می کنم


امشب از شب های بی پایان رویای من است


دل خوشی بعد از چنین امید واهی می کنم


در تب یاد تو چون فرهاد، فرجامم رسد


کاه را کو هی و کوهی را چو کاهی می کنم


صبح فردایش به دنبال تو هر جا می روم


پرسش از شبنم ز باد صبحگاهی می کنم


تا که پیدایت کنم اول سلامت می کنم


سر به زیر اندازم و گه گه نگاهی می کنم


با صدایی خسته از با تو نبودن گویمت:


تا ابد نزد تو می مانم، گواهی می کنم


دست در دستم گذار اینک قصورم را ببخش


عذرخواهی عذرخواهی عذرخواهی می کنم

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1392ساعت 0:12  توسط *?*  | 

تا بیاد داشته باشم اورا

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است


سلطان جهانم به چنین روز غلام است

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1392ساعت 0:31  توسط *?*  | 

شکایت...

کسی شاید به مویت دست کرده

پریشان هرچه بود و هست کرده

شکایت در شکایت در شکایت

یقین دارم خدا هم مست کرده

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 0:18  توسط *?*  | 

مهر خوبان


مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد


تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد


من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 18:41  توسط *?*  | 

خسته ام

بخدا خسته ام

شانه ای می خواهم

نه برای تکیه

برای اینکه بدانم آن شانه؛

محکم تر از عقل من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 1:31  توسط *?*  | 

خوشبختی!


شاید خوشبختی چیزی است خیلی ناچیز

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1392ساعت 4:43  توسط *?*  | 

شهوت تند زلیخا

چشم یک حادثه اینجاست بیا برگردیم

شرم در خانه مهیاست ، بیا برگردیم

بر تن پیرهن پاره ی اندام شما

شهوت تند زلیخاست ، بیا برگردیم

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 3:49  توسط *?*  | 

گر سر خاک من آیی


سر خاکم که میای گریه نکن برای من

ای تو که سوختی و ساختی پای وعده های من

میدونم سخته برات بدون من موندن تو

میدونم دوست نداری کسی بیاد به جای من


سر خاکم که میای نبینم اون گریه هاتو

ای که خوش بودم باهات قشنگ بود عمر من با تو

نمیخوام نبودنم زندگیتو خراب کنه

میدونم سخته میبینی زیر خاک عاشقتو

 

سر خاکم که میای برام بگو از خوشیات

الهی فدات بشم فدای اون بی کسیات

فقط از من واسه تو مونده همین یه سنگ قبر

از تو هم مونده برام یه دنیا مهربونیات

 

سر خاکم که میای ساکت و غمزده نباش

چونکه اینجا تنهامو یه دنیا وحشته باهاش

نمیخوام وقتی میای جاری بشن اشکای تو

گلای پرپرو رو خاک غریب من نپاش

 

سر خاکم که میای گریه نکن بخند فقط

تو الان اومدی پیش اونیکه میمرد برات

میدونم شبا بغل میگیری خاطراتمو

میدونم شعرامم این روزا میخونی خط به خط

 

سر خاکم که میای نپوش لباس مشکیتو

قربونت برم هدر نده بازم جوونیتو

رخصتت میدم بری دنبال یک عشق جدید

کسیکه برعکس من بدونه قدر خوبیتو

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1392ساعت 1:54  توسط *?*  | 

ماجراست لیلی

خدا گفت : لیلی یك ماجراست !

ماجرایی آكنده از من؛

ماجرایی كه باید بسازی اش

شیطان گفت : یك اتفاق است ، بنشین تا بیفتد

آنان كه حرف شیطان را باور كردند

نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد

مجنون اما بلند شد ،

رفت تا لیلی را بسازد

خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ،

تولدی به دست خویشتن ...!

شیطان گفت : آسودگی است ، خیالی‌ست خوش!

خدا گفت : لیلی رفتن است .

عبور است و رد شدن !

شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود

خدا گفت : لیلی جست‌ و جو ست...

لیلی نرسیدن است...

نداشتن و بخشیدن....

شیطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك؛

خدا گفت : لیلی سخت است ،

دیر است و دور از دست

شیطان گفت : ساده است ،

همین‌‌ جایی و دم دست

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود ؛

لیلی‌های سادۀ این‌جایی

لیلی‌های نزدیك لحظه‌ای

خدا گفت : لیلی زندگی ست زیستنی از نوع دیگر

... لیلی افسانه ی جاودانگی شد

و شیطان گریخت

مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید

و میدانست كه لیلی تا ابد طول می كشد ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 0:44  توسط *?*  | 

فریاد

صید توام، صید منی، صیاد کو

صیاد، من، صیاد، تو، آن صید کو

طعمه من و طعمه تویی، آن دام کو

دام منم، دام تویی، جلاد کو

جلاد، من، جلاد، تو، آن تیغ کو

تیغ منم، تیغ تویی، فریاد کو

فریاد من، فریاد تو، فریاد ما بر باد  کو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1392ساعت 12:12  توسط *?*  | 

دلم


به دلم افتاده امشب ...
که به یاد من نشستی پلک تــو سنگین خوابه ...
اما چشماتــو نبستی به دلم افتاده امشب ...
که دلت هوام و کرده ، میون خاطره هامون ...
داره دنبالم می گرده
همه ی خاطره هارو دوره کن مثل من امشب
تــو به خواب من ِ تنها نازنین سر بزن امشب

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 2:19  توسط *?*  | 

آغوش


کمک کن از شب تردید رد شم

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 20:59  توسط *?*  | 

مقصود


اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت


امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت

يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل

گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت

مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود


ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1392ساعت 19:59  توسط *?*  | 

آخر قصه

خنده‌ات طرح لطیفی است که دیدن دارد

نازِ معشوق دل‌آزار خریدن دارد

فارغ از گلّه و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتی است! دویدن دارد

شاخه‌ای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسه‌ات میوه‌ی سرخی است که چیدن دارد

عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی‌سر و پا عزم رسیدن دارد

عمق تو درّه‌ی ژرفی است، مرا می‌خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اوّل قصّه‌ی هر عشق کمی تکراری‌ست!
آخرِ قصّه‌ی فرهاد شنیدن دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1392ساعت 21:24  توسط *?*  | 

نمیدانم چه شد!؟

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزدند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 17:3  توسط *?*  | 

نیایش من باش


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 10:52  توسط *?*  | 

من تورا خوب ببینم...

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم


تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم


با یادگاری از تبر، از سمت جنگل آمدی

گفتم
چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم

مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست

حالا قضاوت کن خودت، من بی‌گناهم! نیستم

با یک تلنگر می‌شود، از هم فروپاشی مرا

نگذار سر بر شانه‌ام، آن‌قدر محکم نیستم

خواندی غزل‌های مرا، گفتی که خیلی عاشقم

اما نمی‌دانم خودم، هم عاشقم هم نیستم
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 9:56  توسط *?*  | 

کوبه

دوست داشتن،

صدای چرخاندن کلید است در قفل.

عشق،

باز نشدن آن.

کاری که ما بلدیم اما...

باز کردن در است

با لگد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 0:28  توسط *?*  | 

سبز سبز



سال تحویل

تمام دلتنگی هایم رابه جای تو

در آغوش کشیدم

و چقدر جایت در میان بازوانم خالی...


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت 23:26  توسط *?*  | 



یا هــــو


گاهی مرا به یاد آر

در کنار آتشی در جنگل

با یک فنجان چای جوشیده

با طعم همان  عشق قدیمی !
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت 8:7  توسط *?*  | 

بیتو!


بی تو مثل آن مسجد بین راه تنهایم هر کس هم می آید مسافر است

می شکند

هم نمازش را

هم دلم را.

پ:  منتظرم

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1392ساعت 7:50  توسط *?*  | 

کو نشانی ات!

اینکــه  بـاید فـرامـوشت می کـردم را فــرامــوش کـــردم ،


تـو  تکـراری تـریـن "حضـــور" روزگـار منــی


و مــن عجیب؛


بـه بــودن تــــو...


از آنسـوی فاصـله هــا خــو گــرفتـه ام...


پ: نشانی ات؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 7:18  توسط *?*  | 

دنیای من


دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1392ساعت 20:43  توسط *?*  | 

آسوده ام من!



نام آشوب را آرامش گذاشتم و نام دلتنگی را آسودگی

نگران نباش من آرام و آسوده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 1:50  توسط *?*  | 

و عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1391ساعت 3:20  توسط *?*  | 

مطالب قدیمی‌تر