شاید خوشبختی چیزی است خیلی ناچیز
شرم در خانه مهیاست ، بیا برگردیم
بر تن پیرهن پاره ی اندام شما
شهوت تند زلیخاست ، بیا برگردیم
سر خاکم که میای گریه نکن برای من
ای تو که سوختی و ساختی پای وعده های من
میدونم سخته برات بدون من موندن تو
میدونم دوست نداری کسی بیاد به جای من
سر خاکم که میای نبینم اون گریه هاتو
ای که خوش بودم باهات قشنگ بود عمر من با تو
نمیخوام نبودنم زندگیتو خراب کنه
میدونم سخته میبینی زیر خاک عاشقتو
سر خاکم که میای برام بگو از خوشیات
الهی فدات بشم فدای اون بی کسیات
فقط از من واسه تو مونده همین یه سنگ قبر
از تو هم مونده برام یه دنیا مهربونیات
سر خاکم که میای ساکت و غمزده نباش
چونکه اینجا تنهامو یه دنیا وحشته باهاش
نمیخوام وقتی میای جاری بشن اشکای تو
گلای پرپرو رو خاک غریب من نپاش
سر خاکم که میای گریه نکن بخند فقط
تو الان اومدی پیش اونیکه میمرد برات
میدونم شبا بغل میگیری خاطراتمو
میدونم شعرامم این روزا میخونی خط به خط
سر خاکم که میای نپوش لباس مشکیتو
قربونت برم هدر نده بازم جوونیتو
رخصتت میدم بری دنبال یک عشق جدید
کسیکه برعکس من بدونه قدر خوبیتو
صید توام، صید منی، صیاد کو
صیاد، من، صیاد، تو، آن صید کو
طعمه من و طعمه تویی، آن دام کو
دام منم، دام تویی، جلاد کو
جلاد، من، جلاد، تو، آن تیغ کو
تیغ منم، تیغ تویی، فریاد کو
فریاد من، فریاد تو، فریاد ما بر باد کو؟

اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت
امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت
يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل
گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت
مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود
ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت؟
نازِ معشوق دلآزار خریدن دارد
فارغ از گلّه و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتی است! دویدن دارد
شاخهای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسهات میوهی سرخی است که چیدن دارد
عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد
وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بیسر و پا عزم رسیدن دارد
عمق تو درّهی ژرفی است، مرا میخواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد
اوّل قصّهی هر عشق کمی تکراریست!
آخرِ قصّهی فرهاد شنیدن دارد...
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزدند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …
تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
سال تحویل
تمام دلتنگی هایم رابه جای تو
در آغوش کشیدم
و چقدر جایت در میان بازوانم خالی...
یا هــــو
گاهی مرا به یاد آر
در کنار آتشی در جنگل
با یک فنجان چای جوشیده
با طعم همان عشق قدیمی !
بی تو مثل آن مسجد بین راه تنهایم هر کس هم می آید مسافر است
می شکند
هم نمازش را
هم دلم را.
پ: منتظرم
تـو تکـراری تـریـن "حضـــور" روزگـار منــی
و مــن عجیب؛
بـه بــودن تــــو...
از آنسـوی فاصـله هــا خــو گــرفتـه ام...
پ: نشانی ات؟

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
نام آشوب را آرامش گذاشتم و نام دلتنگی را آسودگی
نگران نباش من آرام و آسوده ام
دلخور نشو
بدون وصیت نامه نرفته ام
تمام غزل هایم برای تو!
امروز دریافتم...
دختر خوب،چون آن ظرف گرانبهایی ست که در موزه نگه میدارند
زیبا،اصیل،ارزشمند،تنها...
به تماشایش می آیند
تحسینش میکنند
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
می پرسم از اندوه نایابی که او را برد
از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد
این بیت، بند دوم یک آهْ سایشگاه
او میخکوب عکس بی قابی که او را برد
می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا
از موج خیز ِسردِ سیلابی که او را برد
اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست-
می گوید از شب های شادابی که او را برد:
من را سوارِ... یک سمند بی پلاک آمد
داماد... من ای کاش... سهرابی که او را برد
چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم
او خود ولی می گوید از آبی که او را برد:
سهراب نام دوست... بیچاره لیلا هم
من... بین ما روزی شکرآبی... که او را برد
هی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها... ها
افتاده بودم در همان تابی که او را برد
دختر فراری ها برایش پارک آوردند
لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد
یک هشت شنبه... ساعت فردا... پری روزا
با من قرار مانتویی آبی که او را برد
از آستانه تا خود دروازه خندیدیم
هی گفت از هر در سخن... بابی که او را برد
این آخرین دیدار ما.... مرفین اگر... بی او
می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد
مثل پسینِ سالمندی هایِ یکشنبه
افتاده بودم کنج زندابی که او را برد
زن های فامیل آمدند از بوق بوق شهر
دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد
زن ها به رسم ایل بر آتش.... سپندیدم
هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد
دف می خورد حالا تمام شهر بی تنبور
کِل می خورم بی زخم مضرابی که او را برد
من راوی این قصه ام، از متن می آیم
می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد
از آهْ سایشگاه او تا خانه ی لیلا
می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد
او خود منم، من اویم و آیینه می داند
آهی که من را سوخت، گردابی که او را برد
من خواب می دیدم، همان خوابی که او را دید
من خواب می بردم، همان خوابی که او را برد
من را سوارِ... یک سمند بی پلاک... آمد
من عاشقش بودم، نه سهرابی که او را برد
می ترسم از صدا، که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را... نه... ترسیدم
این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید،کجا سبز من! نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه سوز خانه ی ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو! تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود
مال منی تو، چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود
وقتی نشسته این منِ خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود *
دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید
زیر سقف هر دو خانه، چند آشیانه می کشید
7 ، 8 ، هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته
توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید
نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را
با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید
بعد کوه ، بعد لکه های پشت کوه؛ بعد رعد
روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید
یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود
هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید
دود می کشید سمت هر کجا که باد پشت بام
دود سرد آتشی که از دلش زبانه می کشید
آفریدگارِ این جهانِ زردِ خط خطی ولی
هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید
یا خدا نبود یا خدا پرنده بود و سیب بود
هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید
آن دو خانه، آن دریچه های بسته اتفاق بود
گل پریِ مهربانِ قصه بچه ی طلاق بود
گل پری بلد نبود، توی ابر ماه می کشید
راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید
خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر
گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید
او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم
توی یک لباسِ نقطه چینِ راه راه می کشید
بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز
خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید
دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید
بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی
بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی
یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی های دنیا را بلد باشی
شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی ها را بلد باشی
یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی
من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی
چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی
بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی
شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی
دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم
امروز می گویم که فردا را بلد باشی
گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی
شکسته قایق من را امید ساحل نیست
دگر امید به این بخت مانده در گل نیست
بیا بهانه ی شبهای پُرستاره ی من
ببین که بی تو دگر قرص ماه کامل نیست
در این زمانه ی سردرگمی و بی خبری
تفاوتی بخدا بین حق و باطل نیست ...!
کسی میان خیابان برج و باروها
معطر از نفس کوچه های کاگل نیست
تمام خلق دم از عقل می زنند اما
هرآنکه دل به نگاهت نبسته عاقل نیست
شکسته ای دل ما را ولی تو حق داری
دلی که با تب و تابت نمی تپد دل نیست ...!
که از فراق تو جانم به لب رسیده ولی ...
فدای آمدنت ... جان ما که قابل نیست
معشوق من
با آن تن برهنه ی بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بیقرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال می کنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواری ست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاری ست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تأیید می کند
او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه ی سالم
در عمق یک جزیره ی نامسکون
او پاک می کند
با پاره های خیمه ی مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردی ست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرّات زندگی را
ذرّات خاک را
غم های آدمی را
غم های پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من انسان ساده ای ست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابه لای بوته هایم
پنهان نموده ام